محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
91
تفسير قرآن صفى على شاه
كه چگونه از جاى برداريمش پس بپوشانيمش گوشت پس چون روشن شد مر او را گفت ميدانم كه خدا بر همه چيزى تواناست ( 259 ) يا چو آن كز قريهاى بگذشت باز * سقفها را ديد دور از برگ و ساز خانهها مخروب و ويران سقف و در * وز نفوس خلق خالى بوم و بر گفت آيا زنده خواهد كرد حق * اين نفوس مرده را بر يك نسق بود بيت المقدس آن قريه خراب * كه ز بخت النصر ديد آن انقلاب يا كه بوده آن زمين ارض دگر * غير بيت المقدس از نقل و خبر وانكه ديد آن قريه را ويران بسير * ارميا يا خضر بوده يا عزير از پى رؤيت نه ز انكار و عجب * گفت معمور اين زمين گردد ز رب زنده سازد يا كه اهلش را خدا * گر عيان گردد برآيد مدعا پس بميراندش خدا در آن مقام * مرده بود افتاده صد سال تمام زنده كردش پس بگفت اى پرده سوز * چند بودى خفته گفتا نيم روز گفت بل صد سال بنمودى مقام * نك نظر كن بر شراب و بر طعام كه نگردانده است هيچ آن بو و رنگ * از پس صد سال كآوردى درنگ بوده آن انگور و انجير و عصير * كه بتغيير است اغلب ناگزير هم نظر كن بر حمارت ز اعتبار * كاستخوانش گشته اندر ره غبار زنده كردم بعد موتت در زمان * تا تو باشى آيتى بر مردمان هم نظر كن بر عظام از ما يعود * تا چسان از جاش برداريم زود باز پيونديم هم بر عظمها * لحمهاى ريخته از نظمها شد چو بر وى كشف حال موت و بعث * گشت آگاه از مآل موت و بعث گفت دائم قدرت خلاق حى * كه توانا باشد او بر كل شىء [ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 260 ] وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي قالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلى كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْياً وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ ( 260 ) و چون گفت ابراهيم اى پروردگار من بنماى مرا كه چگونه زنده ميسازى مردگان را گفت آيا باور ندارى گفت آرى و ليكن از براى آنكه بيارايد دلم گفت پس بگير چهار تا را از پرنده پس پاره پاره كن آنها را بسويت پس بگردان بر هر كوهى از آنها جزئى را پس بخوانشان كه ميآيند ترا شتافتنى و بدان كه خدا غالب درست كردار است ( 260 ) در تحقيق رب ارنى و بيان آنكه مراد آن چهار مرغ چيست گفت ابراهيم با داناى راز * چون نمايى مردگان را زنده باز گفت آيا نيست ايمانت بر اين * گفت ميجويم شهود اندر يقين هست اطمينان كامل آن شهود * نه كش اندر قلب اطمينان نبود از يقين تست بر كعبه كه باز * ميروى بهر طوافش تا حجاز از يقين تست بر سوء مزاج * كه روى سوى طبيبى بر علاج از يقين تست بر نفع عيان * كه نمايى كسب و بگشايى دكان ميكنى روشن ازان در شب چراغ * كه بهبينى چيزها را با فراغ گفت ابراهيم دارم علم دين * ليك خواهم تا عيان گردد يقين عاشق ار گويد بيارش بىنفاق * خواهمت بىپرده بينم در وثاق اين بود از فرط عشق آن نگار * نى ز بهر امتحان حسن يار يار گويد شرط ديدار است اين * كه نباشى با هواى تن قرين مانع است اين چار طبع مختلف * با موانع ره نگردد منكشف گفت حق بر گير چار از طيرها * پس بكوب آن را بهم در سيرها قدرى از هر يك بكوهى وضع كن * پس بخوان كآيند سويت ز امر كن تا بدانى باز از عقل سليم * كو بهر كارى عزيز است و حكيم غالب است و قاهر اعنى بىخلاف * بر نفوس از روى حكمت نز گزاف چار مرغ آن چار خوى شايعند * كز مقامات شهودت مانعند حب دنيا حرص و عجب و شهوتست * كه حجاب آن شهود و رؤيت است كشت و درهم كوفت مرد ره سپار * بهر موت اختيارى آن چهار ماند سرهاشان بجا بهر نشان * چيست سرها چار عنصر بيگمان ماند آن را بهر استبقاى تن * تا رسد جان بر كمال خويشتن وضع كرد آن مرغها را بر جبال * وان جبال اركان تن شد در مقال چشم و گوش و فم دماغ و دست و پا * كه بدن زين عضوها باشد بجا كوهها را هم توان خواندن خواس * يا كه اعضاى درون كآمد اساس پس بخواند هر يكى را در ثبوت * سوى خويش از نام حى لا يموت زنده پس گردند در دم اصلها * متصل با هم شوند آن فصلها راهرو يابد حيات بىزوال * وصف و خويش جمله گيرد اعتدال اينست اطمينان قلبى اى خليل * پس بمير از اختيار اندر سبيل چون ز خود مردى به حق پايندهاى * تا حيات اوست باقى زندهاى [ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 261 ] مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللَّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ ( 261 ) مثل كسانى كه انفاق ميكنند مالهاشان را در راه خدا چون مثل دانهايست كه بروياند هفت خوشه كه در هر خوشه صد